مساله ی من، بودن یا نبودن نیست!!
سلام
به نظر من زیبا ترین و زنده ترین واقعیت در حقیقت زندگی ، مرگ است ، مرگ همیشه برای من به صورت دروازه ای به سوی نور جلوه کرده و بی صبرانه منتظرم که در ورای این دروازه به پاسخ سوالات خودم برسم و بدانم که از کجا آمده ام و آمدنم به چه علت بوده!؟
می خواهم بدانم اگر نبودم چه می شد و بودن من چه اثری بر این کائنات داشته!؟
مساله من، بودن یا نبودن یا حتی به تعبیری چگونگی آن نیست که تاثیر این بودن و نبودن است!
کتابهای بسیار در این باب نوشته شده است اما باور من این است که در این دنیا و با این قالب جسمانی نمی توان به جواب خیلی از سوالات دست یافت،باید بیرون از این جسم که درقالب زمان و مکان گرفتار است به جستجوی حقایق بما هو حقایق پرداخت
راستی اگر من به دنیا نمی آمدم چه می شد...؟!!!

واژه های کلیدی : زندگی، کائنات، مرگ، بودن، نبودن، دنیا
پنج شنبه 25 تیر 88
كلك مشكين تو :
تحول به سوی تکاملی بی نهایت
سلام
می دانم که سوال اول بسیار سخت و جوابگویی به آن به زعم بعضی از دوستان غیر ممکن است اما من فکر می کنم که بتوان با توجه به جواب سوال دوم ، به سوال اول پاسخ داد.دوسوالی که در نظر اول شاید هیچ ربطی به هم نداشته باشند.پس اول به جواب سوال دوم می پردازم .
فرق تحول و تکامل در این است که هر تکاملی تحول است اما هر تحولی تکامل نیست. تبدیل یک موجود کامل به یک موجود ناقص ، تحول است اما تکامل نیست اما تبدیل یک موجود ناقص به یک موجود کامل ،تحول وتکامل است.
با توجه به این مساله باید ببینیم که مرگ یک تحول است یا نوعی تکامل؛حضرت مولانا در مثنوی می فرماید:
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان سرزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
جمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملائک بال وپر
وز ملک هم بایدم جستن زجو
کل شی هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم، عدم چون ارغنون
گویدم که انا الیه راجعون
حضرت مولانا در این ابیات به تحول انسانی به سوی تکامل اشاره می کند.مردن از جمادی به معنی تبدیل اسیدهای آمینه به سلولهای جنسی است .نامی شدن یعنی ورود به مرحله جنینی ومرحله حیوانی همان دوران نوزادی و قبل از شکل گرفتن نفس انسانی است ومردن از مرحله حیوانی و آدم شدن رسیدن به بلوغ است.
حضرت مولانا می فرماید که در تمام این تحولات آدمی رو به تکامل داشته ومرگ در هر مرحله ای ،ورود به دنیای جدید با وجود کاملتری است و وقتی که انسان ازاین زندگی هم بمیرد به مرتبه بالاتری از وجود می رسد وجالب اینجاست که او پس از مرگ هم تکامل را متوقف نمی داند وتا رسیدن به ذات حق این سیر را نه تنها ممکن که بلکه ضروری می داند و مانند قطره ای که به دریا می پیوندد در انتظار لحظه ای است که خود را در آغوش دریا فنا سازد.با توجه به این موارد کوزه گرهستی ،کوزه وجود ما را نمی سازد که برزمین بزند و رهایش کند. او از این شکستن قصد دیگر دارد که همانا تحول به سوی تکاملی بی نهایت است.

واژه های کلیدی : مولانا، مثنوی، نفس، تحول، تکامل، مرگ، بی نهایت، اسید آمینه، سلول جنسی، عدم، ملائک، جنین
جمعه 19 تیر 88
كلك مشكين تو :
مرگ...
سلام
می خواهم دو سوال مطرح کنم، سوال اول مساله ای است که همه ما به آن فکر کرده و می کنیم:
ما که خواهیم مرد برای چه به دنیا آمده ایم، به قول خیام :
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد وباز بر زمین می زندش
این جام که آخر الامر باید بشکند، چرا اصلا ساخته می شود؟
و اما سوال دوم:
فرق تحول با تکامل چیست؟
منتظرنظراتتان هستم
واژه های کلیدی : خیام، تحول، تکامل، مرگ
چهارشنبه 17 تیر 88
كلك مشكين تو :
لیست کل یادداشت های این وبلاگ